در خود غوطه ور بودن یعنی
هم اغوشی با خود خویشتن درون
و این بدان معنیست که هرگز دلت نمی خواهد از ان بدر ایی چون لذتی در ان موجود هست که در نبود ان شاید دلت بخواهد بمیری و این مسبب گریه ها و اشکها و ناله ها و شیون های توست...
مقدمه را گفتم تا به اصل بپردازم:
در میان پیله ای نرم و لطیف در خود پیچیده و غوطه ور در میان برکه ای مملو از اب یا شاید پلاسما یا شاید چیزی شبیه به اینها در خود فرو رفته ای و به ارامشی که از نوسان ضربات پی در پی همسایه ی همجوارت که هر لحظه اعلام حضور می کند می اندیشی که چگونه او لحظه ای را ارام نمی نشیند تا این ارامش را به تو هدیه دهد.
چشمان پف الودت را می بندی،بدن لخت و عریانت را جمع می کنی،بند بند انگشتان کوچکت را به علامت خواستن یا شاید تسلیم یا شاید اعلام وجود مشت کرده ای و در این دریایی که در ذهنت ساخته ای شناوری.
احساس می کنی تمام دنیا مال توست
تو متعلق به خودت هستی،به همین دنیای دریایی و بی کرانت که تو را بی نیاز کرده است.
تالاپ و تولوپ ِ لالایی همسایه ات تمام دنیای تو را در بر گرفته و تو چقدر از داشتن دنیایی به این بزرگی راضی و خشنودی...
چشمهایت را ببند و دمی که نه ساعتها و ماهها در این ارامش خویشتن خود،بخسبد و به این لالایی دلنواز و ارامش بخش،گوش فرا ده تا نشاید روزی که این دنیایت را از تو بگیرند و تو بمانی و یک دنیا افسوس و اه...
ادامه دارد
قصه های"ستاره"

ادامه ی پست :
به ارامی در پیله ی خود فرو رفته ای
هر از گاهی به سویی می چرخی
چشمهایت را برای مدت زمان کوتاهی باز می کنی و دوباره بر هم می گذاری و بدن کوچک و نحیفت را به این سو و ان سو کشیده و خمیازه ای از سر رضایت و ارامش می کشی و از این همه سکون و ارامش لذت می بری.
پیله ات هم گرم است و هم نرم،هر چه می خواهی برایت مهیاست حتی همان ضربات ارام بخش و اهنگینی که از خانه ی بغلی بگوش می رسد،لحظه ای متوقف نمی شود تا مبادا اندکی اسایشت را در هم فرو بریزد و نکند بابت برهم خوردن این ضرب اهنگ ملایم که به ان عادت کرده ای بیتاب و دلگیر شوی.
دنیایت را برای خودت می خواهی و به ان خو گرفته ای
حتی لحظه ای اندیشیدن در باره ی از دست دادنش تو را به حد مرگ می ترساند و نمی خواهی انرا هرگز باور کنی،هرگز...
نه این غیر ممکن است که چنین اتفاقی برایت بیافتد.
اصلا مگر می شود این دنیای به این ارامی و مهربانی و بزرگی را از من بگیرند
مگر دیوانه باشند یا شاید قصد جانم را کرده باشند یا نه شاید دشمنی با من داشته باشند که اینگونه مرا از این دنیای زیبایم بیرون بیاندازند!!!
اصلا چی گیرشان می اید که اینگونه با من رفتار کنند!
او چه کسیست که چنین اندیشه ای در باره ی من در سر دارد!
مگر چه بدی در حقشان کرده ام!
خدایا مگر ممکن است؟!
خدایا!!!
این کلمه یعنی چی؟!
خدایا!!!
او دیگر کیست که من بی اراده صدایش کردم؟
او یعنی همین همسایه ی بغلی؟؟!!!
یا نه شاید او همین دریاییست که من در ان شناورم؟
او حتما کسیست که با من مهربان است!
یعنی مرا دوست دارد که به یک باره صدایش کردم!
شاید هم او هیچ کس است و من اشتباهی به چنین نامی صدایش کردم!
اصلا مگر قرار است بجز من کس دیگری هم در دنیایم باشد؟
این چه حالیست که من دارم و این چه تفکریست که در سرم می چرخد و ازارم می دهد؟!
این فکرها از کجا امده است!!!
خدایا...و باز هم خدایا...
ادامه دارد