با تو

به تو گوش می دهم و نقاشیم را می کشم

سطر به سطر

خط به خط

به تو که می اندیشم نقشهایم زیباتر به نظر می رسند

لحظه هایم که با تو ورق می خورند گویی معنای دیگری می یابندمعنایی فراتر از بشریت

فراتر از تفکر و تقدس و تعصب و ترس

به تو که می اندیشم قلم در دستانم اوج می گیرد بی بال و بی پرواز

دیگر نمی ترسم از هیچ پروازی

حتی از سقوط هم هراسی ندارم چون تو را شنیدم  و نه دیگر هیچ...

از"ستاره"

نمی تونم از این همه نیک اندیشی بگذرم پس دعوتتون می کنم به خوندنش:

http://sibnoghreyi.blogfa.com/

 

قدردانی

با هزاران درود

 

در این مدتی که هستم و نیستم،گاه حرفی هست و گاه نیست برای عنوان کردن در این  تارنما،دوستان گرامی هستند که هماره بمانند چراغ راهی بودند برام که با تشویق و  توجه به من،انرژی دوباره برای همین گاه و بیگاه نوشتن بخشیدند.

در اینجا خواستم ازشون تشکر خاص  کرده و برای تک تکشون ارزوی بهترینهارو داشته باشم:

عزیزان:

استاد شعر و اخلاق اقا مجید یا همون سیب نقره ای که شاهد رشد و بالندگیشون در تمامی نوشته هاشون اعم از شعر یا متن بودم و بس لذت بخش بوده خوندنشون برام همچنین پر از درس و نکته و اه و سوز

استاد گرانقدر جناب جوکار در چاپارخانه با نوشته ها و موضوعات متنوع

استاد گرامی جناب پولادی در جغرافیای کازرون باعکسهای ناب از طبیعت

استاد توانمند شعر و ادب و نویسنده ی گرامی در کوشا با نوشته های متنوع و عمیق

نویسنده ی توانمند داستانهای رئال  که با شیرینی و گاه تلخی نوشته هاشون زندگی کردم عسل بانوی دوست داشتنی و عزیزم

ادم برفی نازنین که همیشه در یاد و خاطرم خواهد بود اونم با نوشته های متنوع و کوتاه و نغزش

استاد گرامی فانی که همیشه از گوش دادن به نوشته هاشون که با صدای خودشون اجرا می شه استفاده کردم و گاه از رهنمون ها و نقدهاشون بهره بردم.

خانم مدیر در کمال ادب خانم جوکار که کم پیدا ولی همیشه پیداست

اقا ایرج که با دلنوشته های باحالش همیشه توجهمو به خوندن جلب می کرده و با تمام وجود احساسشون می کردم

اقا کشکول زائر که بیشتر با واقعیات جامعه همراهم می کرده و عمق نوشته هاشون در نقد جامعه همواره تاسفمو برمی انگیخته

ققنوس تازه پا از نظر من،اما کهن سال در استادی شعر و متن،تازه پا بجهت تازه پیدا شدنشون در وبلاگم و کهن سال بدلیل پختگی کلام در نوشته هاشون

بینا ی عزیز که البته نمی دونم هنوزم می نویسند یا خیر چرا که ادرسشونو گم کردم و مدتیست نمی بینمشون که به نظرم گاهی در درک مسائل از بیناها هم بیناتر بودند

 

دیگر دوستان خوبم که مدتیه ندیدمشون که بردن نام تک تکشون امکان پذیر نیست که مطمئنم از تمامی اونها درسهای زیادی اموختم

همتون زنده و پاینده باشین همیشه ی ایام و عمر

بازم میام

 

 

 

 

می خوام خودم باشم

در گیرودار زندگی قدم بر سنگ فرش سکوت می گذارم و دیدگانم  را بر بلندای لاجورد اسمان خیال می سژارم تا اندکی شاید بیاساید دلم در هوای وهم الود و ژر ازدحام وسوسوه های خاکی و ژر دودو دم انجماد ادمها...

ادمهای عروسکی

ادمهای مترسکی

ادمهای دلقکی

ادمهای خوش خیال الکی

ادمهای بد اندیش زیرزیرکی

ادمهای ژر فیس و افاده ی نمایشی

ادمهای شهوتی

ادمهای رشوه ای

ادمهای خائن منفعتی

ادمها ادمها و باز هم ادمهای

فاصله ها را بیشتر می کنیم

فاصله ژشت فاصله و باز هم فاصله

نقاب ژشت نقاب و باز هم نقاب

و اما دلی که دیگر دل نیست ژاره ای سنگ یا شاید تلی خاکستر جا مانده از سوختنش

اکنون که باز می گردی به خود خویشتن و دنبالش می گردی  تا شاید ردی از خود بیابی در میان جرمها و لایه لایه مدفون شدنهای مکرر در زیر این توده ی ضخیم متاثر از همین ادمها!!! چیزی جز اهی نمی شوی که در میان زمین و اسمان محو و ناژدید می شود و ادمی سرگردان در میان زمین و اسمان

 

آی من و آی دیگر من هااااااا

کاش کمی ارامتر حرکت کنیم

کاش برگردیم و نیم نگاهی بیاندازیم به راهی که ژیموده ایم

کاش لحظه ای را به دل و ادمیت فرصت دهیم تا با هم صادقانه گفتگو کنند

کاش نترسیم از من و دیگر من ها و کاش باور کنیم که او هر چه بخشیده یکسان و بی هیچ تبعیضی بخشیده ژس برای ژاسداری از این همه نعمت و شکرگذاری ان بی ترس و بی هیچ نقابی قدم در راه زندگی بگذاریم و بی دغدغه ی از دست دادنها   دل و ادمیت را در کنار هم و گام به گام هم بژذیریم

بگذاریم زمین بخوریم و باز برخیزیم اما صادقانه و بی ترس که با امید و باوری که دل را قوی می کند به راه ادامه دهیم

کاش دل من هم می توانست باورت کند که تو همه چیزی و دیگر هیچ...

از"ستاره"

 مدتی که هستم می بینمتون دوستان خوب و گرامی و همسفران عزیزم

 

نامه ی سرگشاده

خدایا برام همه کار کردی همه چی بهم دادی هیچی کم نذاشتی تو این دنیا که همه چی اونقد خوبه که اگه بگم کم از بهشتت نداره اغراق نکردم.(البته بجز مواردی که بعضی ادما مانع رسیدن بهشون و داشتنشون شدن)

خدایا این ادمی که اینطوری و با این شکل به دنیا بخشیدی یا دنیارو بهش بخشیدی که هنوز معماست برام!!!با این همه تناقضات باید چیکار کنه تا بتونه تورو از خودش راضی نگه داره؟!!!

می گی ببخش و ایثار کن

می گی عشق بورز

می گی خودخواه نباش

می گی نه ظلم کن نه مظلوم باش

می گی هم ظاهرتو زیبا کن هم باطن

می گی هرچیو برا خودت می خوای برا دیگرونم بخواه

می گی بی ادعا باش و اهل عمل و بی ریا کارتو انجام بده

می گی متواضع باش و بی منت ببخش

می گی همیشه صادق باش

می گی خودتو بجای دیگرون بذار

می گی به هر دست بدی به همون دست می گیری...

می گی اعمالمون به نیتامون برمی گرده تا تو دنیای دیگه بر اساس اون بهمون نمره بدی

می گی حواست به من باشه که اگه لحظه ای منو نبینی کارت تمومه

می گی تو بجای من رو زمین باش و هرکاریو که دوست داری من برات بکنم برا ادما انجام بده

 

می گم:خدایا دمت گرم با این خلقتی که به دنیا بخشیدی یا دنیارو بهش بخشیدی !؟

ولی هیچ فکر کردی من کجام شبیه توئه که بتونم با یه دست مثلا ۱۰تا هندونه رو بلند کنم که اونوقت قبول کنم من بجای تو و اشرف مخلوقاتم رو زمین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اخه یکی نیست بگه همه ادما که عالم و ملا نمی شن تو کار خودشون و تو زندگیاشون که اونوقت نمی دونم با چه فکری یه سنگ گنده می ندازی جلوشون که حالا بیا و ورش دار!

اصلا طرف اگه ادم این کاره نباشه باید بره کیو ببینه!!!

حالا این مخلوقت چطوری و کیو باید ببینه و ازش سوالاشو بژرسه که این راهو بره یا اون راهو بره یا اصلا کدوم راهو بره بهتره تا که هم خودخواه نشه هم ایثار کنه هم دیگرونو بجای خودش ببینه هم هر چی واسه خودش  می خوادو برا دیگرون بخواد و هم نیتش و هم تورو در نظرش بگیره و تازه ظاهر کارشم به نظر همون ادمایی که یه روزی یه جایی حسابی حالشو جا اوردن بد به نظر نرسه و مورد تایید اکثریت باشه تا مثلا بهش انگ فلان و بیسانو نزنن!!!

ببین خدا می دونم که هر چی بهم بگی حق داری و هر چی لایقمه بهم می دی و نمره دادنت با نمره دادن این زمینیا فرق داره ولی فعلا که ژام رو زمینه و جز با چشام با هیچی نمی تونم چیزایی که تو میخوایو ببینم ولی بالا غیرتن هیچ به فکر ما بودی که اینطوری هم مارو بی اختیار خودمون اوردی و اینجا گذاشتی و بعدشم با این دستژختی که درست کردی همه کار میکنی و بعدشم بازم بدهکارتیم که چرا اون راهو رفتیم و این راهو نرفتیم و چرا کارامون با چیزی که تو ازمون میخواستی فرق داره و حالا باید تاوانشو هم ژس بدیم.

ولی خدا من یه قول می دم بهت که فردا بهم گیر ندی و نمرمو کمی که نه خیلی بیشتر از لیاقتم بدی اونم اینه که باور کن همیشه حواسم بهت بوده و هست و امیدوارم همیشه باشه تا اینطور وقتا کم نیارم مثل الان که نشستم و نامه برات نوشتم تا از این همه سردرگمی در بیام...

اره دارم باهات خلوت می کنم به سبک خودم و یک قرار باهات می ذارم ازت میخوام که هم اینجا رو زمینی که بهم بخشیدی یا منو بهش بخشیدی و فردا که دیگه اینجا نیستم تو هم حواست به من باشه و منو یادت بیاد که همه ی حواسم باهات بود و همیشه و همیشه از خودم گذشتم

از"ستاره"

تا مدتی نیستم ولی منتظر نظرات خوبتون هستم تا باز که اومدم همتونو ببینم و جوابای خوب خوب بهتون بدم.

 

کمی دلم خالی شد باورتون نمی شه داشتم می ترکیدم.

 

نجوایی با او

این چند روز باقی مونده از فرصتی که در اختیار دارم برای بودن در نت خواستم تند تند ژست بذارم اما خب به دلایلی این امر میسر نشد.

سیستمم هنوز تازه اژ دیت شده و حرفی به نام "ژ" رو در خصوص کلماتی که دارای حرف"ژ" هستندو نمی شناسه

بگذریم و شما هم به دیده ی اغماض به این مسئله بنگرید و ژوزش منو هم بژذیرید

و اما:

به کدامین اهنگت گوش فرا دهم؟اهنگ ماندن یا رفتن و وصالت!که تمامی اهنگهایت را دلنشین می بینم.اما من وصالت را نمی خواهم که هم اکنون در همین لحظه تو...فقط تو هستی...و هیچ حائل نیست میان من و تو!

اکنون دلنشین ترین اهنگ را به جان می شنوم و ذره ذره ی وجودم با تو و اهنگت می رقصد.حلاوت نیوشیدنش را به همراه قطرات اشکهایم که بر گونه ام می لغزند به درون می کشم و سرشار از مستی ات می شوم.

بغض های فرو خورده ام که در اندوه تنها یی ها و بی تو بودن ها در قفس دل محبوس بودند را رها می کنم و با تو!اری فقط با تو لحظه لحظه ی ان را قدر می دانم که!حاضر نخواهم شد انرا با هیچ کس قسمت کنم...

از"ستاره"

گم شده

 

در تنهایی هایم هم انگار تو را گم کرده ام

این چه حکمتی دارد تو می دانی؟!

این روزا دنبال خودمم که می گردم بی فایدس و هیچ اتفاق جدیدی نمی افته که دلگرم کننده باشه

امان از دسیسه های روزگار که نمی دانم چه در استین دارد!!!

از این عکس وا قعا خوشم اومد بی هیچ دلیلی اینجا گذاشتمش البته تو وب دوست گرامی ققنوس دیدیم:

 

امروز من

امروز دلم گرفته با اینکه عید همین نزدیکی ها پرسه می زند انهم عید مسلمانها!!!

امروز گویی باران بر کویر می کوبید دانه هایش را تا شاید این بیابان تفدیده را زنده کند اما ای دریغ از بیابان که سالهاست بر کویرییش می بالد چرا که گرمای وجودش هر جنبنده ای را به تپش وا میدارد،پس زنده تر از هر زنده ای در بسترش ارام می ماند بی هیچ التماسی بهر قطره ای اب.

امروز ستاره ها هم بمانند قرص اول ماه حوصله ی درخشیدن ندارند تا انجا که ملتمسانه از ماه می خواهند دیرتر از هر شبش طلوع کند.

امروز تو حوصله ی مرا نداری و من هم حوصله ی هیچ کس و اینگونه که می شود دنیای من به اخر می رسد حتی اگر قرار است مسلمانها جشن بگیرند و پای کوبی کنند بخاطر پاک شدنشان!!!

امروز  روز اعتراف من است به اهل زمین که های مردم بد گمان و خوش خیال و ظاهر بین،امروز تنها مال من است چرا که فارق از هر خیال و  حسرت و اهی با کودک درونم تنهای تنها نشسته ام و گذر زمان را با مداد رنگی هایم نقاشی می کنم  و رنگها را در هم می امیزم  تا اوج اسمان و بلندای کوه و پرواز پرستو و موج دریا و مهتاب شبانه و  ان مرد تنهای جا مانده از بلم در کناره ساحل ،دم دمای غروب...و اخر کار به خدا که می رسم رنگها را در هم می امیزم و تمام که می شود درخشش سفیدییش تمام نقاشی هایم را در بر می گیرد.من نیز ساکت و مبهوت نگاهش می کنم...تا به خود می ایم غرق در سپیدی شده ام و سبک بال تا اوج پرواز و تا بلندای امواج و تا شباهنگام مهتاب و تا درخشش خورشید و تا غروب دلگیر ان تنهای ساحل می روم ...

عیدت را به خودت حواله می دهم تا پاک بودنت را به سرور بنشینی تا خوشحال باشی با اندیشه هایت.من نیز با همان کودک درونم مدادهایم را بر می دارم و بر کاغذ افکارم نقش هایم را می نگارم  تا شاید دوباره به سپیدی برسم...

امروز روز من است ای اهل زمین...

از"ستاره"

پی نوشت:با عرض پوزش باز هم از دنیای نت برای مدت کوتاهی دور می شوم ولی کامنتهای دوستان را در اولین فرصت بی پاسخ نخواهم گذاشت شاید بزودی

همینطوری



نجوای درونم را انگونه که باید نشنیدم،گویی نهیب می زد که چسان است که اینگونه نشستی!!!

توی ِ زیبا توی ِ تنها توی ِ عاشق تر از لیلا

چنان گشتم اسیر چشم تو مجنون بی فردا...

میان تو در توی گنگ این زندان نامحرم که بی رحمیش اتش می زند امروز و فردا را...

من خوش باور تنها

توی ِ ناباور تک تاز میدان ها...

میان این قفس هر دو اسیری یکه و تنها...

ولی باید رهایی یافت از این زندان بی فردا

من ان لیلای بی پروای عاشق پاره کردم هر چه زنجیریست از بنیان.و تو!!! اری و تو!!! اکنون سرشت سرد و خاموشت بسان شعله ای سوزان بسوزاند تمام عشق مجنونیت به این لیلا و لیلاها!!!

از"ستاره"

سلام

 

در این روزها جز التماس دعا چیزی ندارم بگم...

بزودی پستی خواهم گذاشت البته اگر حس نوشتن برگرده

از دوستان خوبم که لطف کرده بودند و در این مدت کامنت می گذاشتند واقعا سپاسگذارم و به دیدنشون خواهم رفت...

تا دوردی بزودی...

 

دلم!

دلم گوشه ی دنجی می خواهد فارق از هر هیاهو که چشم اندازش برکه ای باشد،پوشیده از نیلوفرهای آبی و نی های کوتاه و بلند

در آنسوی برکه دشت و جنگلی انبوه و سبز به همان سبزی که در نگاه توست،بکر بکر،با تابش نرم و ملایمی که گاه از لابلای درختانش بر چشمانمان بتابد

دلم!

دلم گوشه ی دنجی می خواهد که هوایش در عمق ریه هایم ریشه بدواند و از تازگی و طراوتش روحم زنده شود،از او جان بگیرد و از پاکیش،آنقدر پاک شود که گویی هرگز هوای متعفن و بیمار زمان او را نیالوده است!

گوشه ی دنجی که تابشش از جنس نور باشد و هوایش از جنس سلام،نوایش هم آوایی از آنسوی افق از بوسه گاه شفق تا گاه فلق که در هم می آمیزد عاشق و معشوق و در این آمیزش رقاصه ها از دور و نزدیک در انزوای آسمان و در زیر فانوس ماهتاب،چشمک زنان آذین بخش محفلمان باشند

دلم!

دلم گوشه ی دنجی می خواهد پر از آواز،آوایی برخاسته از اعماق دل،دل من و دل تو،تا بنوازی روحم را با انگشتان ظریفی که بر تار احساست می نشیند و آوای دلانگیزش نوایی می شود بر گوش جانم

گوشه ی دنجی که تو برایم می سازی و من برای تو،نه برای دل خود که برای دل تنها و دل تنگ و دل پاک و صبوری که پر از سادگی و زیباییست چون دل تو

دل من می خواهد گوشه ی دنج دلت...

از"ستاره"

احتمالا تا پایان خرداد نتوانم پست جدیدی بگذارم اما سلامهایتان بی پاسخ نخواهد ماند که حتما در لابلای زمان بتوانم درودهایم را نثارتان کنم

رقص

 

 

قاصدک (رقص گل) در باد زیبا می شود

غنچه اش با رقص او وا می شود

چرخش روئیایی بی بال او

در سفر با باد زیبا می شود

گر نشیند بی هیاهو یک طرف

بی صبا آیا که زیبا می شود؟!

هر نسیمی خوش نشیند در تنش

چون به رقص آید زیبا می شود

بال و پر را از صبا دارد به جان

رقص او بی بال زیبا می شود؟!

چون که آدم بی پر و بال آفرید

آدمی بی بال زیبا می شود؟!

چون به آیینه بتابید از وجود

آدمی با او زیبا می شود

گر صبا با او شود چون یار او

رقص او با او چه زیبا می شود

از"ستاره"

تنهای تنهایم

 

دارم تمام می شوم انگار

آرام آرام،نرم و آهسته

در شعله ی سوزان هجرانت

در وادی غمبار چشمانت

در آرزوهای تن خسته

در غوطه ی باران دلخسته

گفتی تو در من غنچه ای کردی

گل را میان بودنت دیدم

آری شمیم عشق می بویم

می را از این خمخانه می جویم

گفتی تو در دل آرزو کردی

هر آرزویت شد به دامن گل

اندر دل و دیده نمودی رخ

زین آیینه رخ را نمودی گل

هرچند هنوز تنها ی تنهایم

اما تو را هر لحظه می بینم

تو در میان هر نفس هر کو

هستی میان این سر و هر سو

دارم بسان قطره ای در خاک

آرام آرام،نرم و آهسته

در انجماد لحظه ی بی تو

می خشکم و می میرم از بی تو

 شاید تمام می شوم این بار

دارم تمام می شوم انگار...

از"ستاره"

 

شعر من

 

هیچ میدانستی!!!

جویبار و علف و پونه و بابونه و گل

پایشان در گل و لای و لجن و جلبک و آواز شبانگاهی غوکان ِ به ظاهر آرام

به طناب دل عاشق گیر است

یا که می دانستی!!!

آسمانی که بغایت آبیست،روحانیست

در نیام و بطنش

نطفه ی ناخلف ابر نگون بخت سیاه و تیرست که به جانش خفتست

نه برای دل خود

که برای نفس و آه دل عاشق بشکسته ز خود!

شب نشینی که دل تنگ و تن خسته ی او

بارش باران را،می خواند...

نرم نرمک،آرام

می چکد،می بارد

می تراود باران

بر سر و صورت او

می نشیند باران زیر هر گام و قدمهای دل تنگ و صبور

هیچ می دانستی!!!

دل عاشق تنهاست

دل عاشق همچو ابر بارانیست

او دلش را به نسیم می بخشد

تا رود آن دورها

تا نشیند به بر و برگ و گل و قاصدک و شب بوها

دل را می سپرد عاشق تنها و صبور

به سراینده ی رود

به زلال جویبار

به همه وسعت دنیا و زمین

به همه زیباییش

دل کبودست اما!

می نشیند کنج ایوان گِلی

قلمی در دستش

ورق کاهی و بی رنگ چو دل سادگیش

می نویسد از عشق

همچو مجنون رها می شود از هر چه تهیست،بی معنیست

می سراید شعر و آواز بلند

به بلندای شب تنهایی

به همان زیبایی

از دل ساده ی خود

همچو شعر دل من

 

از"ستاره"

 

 

هجی عشق

 

آرزو 

در پس هر نگاه تو

در کنار هجمه ی سنگین فراموشی ها

در میان گیجی امروز و گنگی فردا

دل من عاشق چشمان تو شد

عشق را هجی کن

نه به قانون الفبایی دل سنگی ها

که به هر ثانیه نبضی که به یادت خط خورد

که به هر اشکی که

 از سراسیمه ی دلتنگی ها

غلطید و بر این گونه چکید

عشق را هجی کن

به تمام نفست

به تمام  هستیت

به تمام حسرت

به تمام تپش خاطره هایی که ز قلبت جاریست

به تمام من و من

به تمام تو و تو

تو و من را تو به "ما" هجی کن

عشق یعنی من و تو بی معنیست

دل من عاشق چشمان تو شد

عشق را هجی کن

از"ستاره"

 

زندگیتان شیرین باد در سال زیبایی که در مقابلتان قرار دارد

اولین زمزمه 92

 

در میان آسمان و زمین

این تو هستی که می چرخی در میان گرد باد زمان

گاه دور می شوی و گاه نزدیک و نزدیک تر...

در میان سرزمین خوشبختی

چشمهایم همیشه خیس باران است

در میان آرزوهایی که نشمردم

این دل من است که می گرید آهسته آهسته برای یک نفس یا که یک دیدار

برداشت بد ممنوع

از"ستاره"

 

41510571281714276273 سری جدید عکس و پوسترهای احساسی و عاشقانه اردیبهشت90

همچون پرنده

 

دلم خون است دلم خون است دلم خون

برای شاخه ی بید شکسته

که از شلاق طوفان زمستان

نفس یخ بسته وُ دل هم شکسته

برای قمریِ خاموش عاشق

که از سردی

به زیر بال خفته

و یا آن لانه ی گنجشک کوچک

که بر بالا بلندِ آن سنوبر

شده خاموش از سرمای نامرد

به زیر آن تل برف،آن سپیدار

و یا آن تک درخت کاج بیدار

همه در وهم این سنگینی برف

خموشند یا که بیداران خفته

بسان مردگان،لب،بسته اما

دل آنها از این سرما شکسته

دلم خون است دلم خون است دلم خون

تو گویی این هوا جای نفس نیست

 همه دنیا به این زیبایی و رنگ

برای زندگی جز یک قفس نیست

برای یک نفس یا یک دریچه

کشیدم در قفس یک خط باریک

که تا شاید که یک روزی دوباره

رود سرما و خون در رگ بجوشد

کنم آزاد خود را چون پرنده

از آن خط،عشق،با گرمی بجوشد

از"ستاره"

نگارم

 

 قبول سفارش آثار مینیاتور(نگارگری)*تذهیب

مینیاتور و طراحی مینیاتور

 

تا همیشه انتظارت می کشم

آسمان را زیر پایت می کشم

اوج دریا و فلک در چشم توست

موج و طوفان از نگاهت می کشم

غمزه ی شیرین قوسی یُ قُزح

نقش سیمین از نگارم می کشم

آسمان شب به عُزلت رفته است

رنگ مشکین را ز تارت می کشم

ساز و آهنگ و نوا از دست توست

چنگ رخشان را ز دستت می کشم

غنچه از هر خنده ی نازت شکفت

من هم این را از لبانت می کشم

گردِ ماه تو به شبها این منم

چون ستاره روی ماهت می کشم

من به ناز تو نیازم هر شب است

در فراغت یک ستاره می کشم

اسمانم پر شدست از روی تو

تا همیشه انتظارت می کشم

از"ستاره"

 

تابلو فرش مینیاتور ۳ 

نمی خواهم باور کنم

 

دیکته هایم همه اش غلط از آب در آمد...

فکر می کردم همه ی دیکته هایم را بیست خواهم گرفت اما اکنون متوجه شدم هر چه یاد گرفته بودم برعکس بود و من این را هرگز باور نکردم.

از"ستاره"

اری اینچنین است زندگی

 

وقتی که آمدی از هیچ خبرت نبود

از مجنونی و شیدایی

از دل و دلدادگی

از عشق و تنهایی

از بودن هایی که به نبودن ختم می شود و از نبودنهایی که شاید بودن را معنا کند

وقتی که تو آمدی دشت هم بی خبر از ترنم باران بود و سینه مالامال از تمنای قطره ای باران تا شاید بر تارک تب زده ی وجود آبی بیافشاند و زردی رخسار  را سبز نماید

تو بی خبر از خود بودی و بی خبر از هر چه بود و نبود

بی خبر از التهاب دلهای بی من و تو

فریادهای بی صدا و خاموش در سکوت شب زدگانی که بمانند جغدان در کمینند تا بال پروانه را از او بگیرند و شب پره ها را به جرم همزیستی با خود به بند کشند

آن هنگام که تو آمدی از هیچ خبرت نبود که فقط در خودت غرق بودی و این غرق بودن را بهاییست گران که باید می پرداختی

تا هم آواز شوی

تا هم پرواز شوی و همسفر

همسفر با ماه و همپای باد و هم آواز با آوای بودن های متروکه و خاموش

بی صداتر از سکوت و فرتوت تر از فرداهای پیر و خسته

باید برکه ای بود ساکت و بی تپش

آنقدر صبور و آنقدر آرام که هیچ توجهی را تاب و تحمل تکاپویت را نبود...

وقتی تو آمدی خبرت نبود که از خود بدر شدن بایدت،تا راه را بتوان همپای زمان گذر نمود

که شاید هم بتوان با این بی خودی به خود رسید اما به بهایی سنگین

که بهای آن به رنگ سپید،سرخ،سبز یا شاید ارغوانیست و در ان هر کسی را راه ندهند و تو...

و تو وقتی امدی خبرت نبود که اینچنین است همپای زندگی شدن و بودنی که بناچار به نبودن ختم خواهد شد.

نبودنی شاید بی سرانجام یا شاید هم خالص به قدر خلوص نور

از"ستاره"

 

 

 

دنیای چند گانه2

ادامه

به یکباره صدایی دلنشین گوشت را نوازش می دهد و گرمایی عجیب تمام اندام کوچکت را در بر می گیرد.

تو آرامتر از قبل خودت را در آغوش او رها می کنی و نفسهایت را عمیقتر از همیشه به درون می کشی

دیگر از آنهمه دلهره و تنهایی خبری نیست!

تو دنیایت را با این همه آرامش و گرمی دوست داری،تازه آن صدای دلنشین انگار در همان نزدیکیست که تو باز با آن آرامش گرفته ای: تالاپ تولوپ

هیجانی وصف ناپذیر تمام وجودت را فرا گرفته و تو احساس گرسنگی می کنی

همو که تو را در آغوشش گرفته کمکت می کند تا ناب ترین طعم زندگی را در دهان کوچکت بگذارد و تو با ضعف و ناتوانی بسیاری که داری برای آرامش یافتنت شروع به مکیدن می کنی،درست بمانند همان زمانی که انگشتت را می مکیدی و آرام می گرفتی...

ناگهان تمام وجودت سرشار از طعم زندگی و شعف می شود و چنان انرژی می گیری که خودت هم باور نداری.

تجربه ای بس ناب و بیاد ماندنی شاید

دستهایت را برای بیشتر دانستن به این سو و آنسو می بری و شهد شیرین زندگی را همچنان می بلعی تا هنوز تمام نشده سیراب شوی.

نرمی و گرمی بدنش به تو گرما و آرامش بخشیده و صدای دلنشین همسایه ات هنوز هم با توست فقط کمی دورتر و تو دوست داری چشمانت را ببندی و آرام به خوابی عمیق فرو روی.

 

۶۵۴۷۶۵۷۶۵۷۵۸۷۶.jpg

دنیای چند گانه2

 

وداع یعنی گذشتن و عبور...

و تو عبور کردی

تو بار سفر بستی و از دنیای حقیری که دران غوطه می خوردی پا به دنیای دیگری نهادی.

بشدت تنهایی و از شدت ترس،لرزه بر اندامت افتاده

صداهای ناموزون و ازار دهنده امانت را بریده تا انجا که دلت برای تالاپ و تولوپ همسایه ات لک زده

از ترس چشمهایت را بسته نگه داشته ای و قرار گشودن نداری

سردت شده و انقدر ضعیفی که نمیتوانی به خودت تکانی دهی تا ان پیله ی مصنوعی را دورت بپیچی

منتظر اتفاقی هستی شاید ناجور و ناخوشایند و شاید هم بس دلنشنین

تو چه می دانی!که تا قبل از این فکر می کردی با دریدن پیله ات،دنیایت دیگر تمام است ولی هنوز داری نفس می کشی

هنوز چیزی در قلبت با تو در حال نجوا و زمزمه است

هنوز بدنبال ملاقات با او هستی

هنوز درونت را گرم نگه داشته

و هنوز ناخوداگاه نامش را صدا می زنی...

به نظرت می اید ساعت که نه،روز که نه،بلکه هفته ها گذشته و تو را رها کرده اند در میان این پیله ی زبر و مصنوعی و ازار دهنده و تو شروع به گریه و ناله می کنی

اخر گرسنه مانده ای و تنها و تازه دلت هم برای یک زمزمه ی موزون بمانند همان تالاپ و تولوپ همسایه لک زده

خیلی سردت شده و فکت از شدت سرما و گرسنگی و ترس و تنهایی می لرزد

تو منتظری

یک انتظار عجیب و گنگ و غیر قابل پیشبینی

به همان اندازه که امید در دلت سوسو می زند به همان اندازه هم سیاهی نومیدی و یاس لرزه بر اندامت انداخته

صبر میکنی و به خود دلگرمی می دهی تا لحظه ی موعود برسد.

ارام ارام به خوابی عمیق فرو می روی...

 

 

 

 

دنیای چند گانه 1

 

ادامه پست قبل:

تو در پیله ات بزرگ و بزرگتر می شوی و دنیایت کوچک و کوچکتر

هر بار که می خواهی درون پیله ات به سویی بچرخی باید کلی به خودت زحمت دهی تا جای استراحتت بمانند قبل راحت باشد

هر بار که اراده می کنی به بدنت کش و قوسی دهی به زحمت می افتی.

می اندیشی اینگونه که نمی شود!

از این همه تنگی جا احساس دلتنگی به تو دست می دهد و با مک زدنت انگشت شصتت به خودت ارامش می دهی

گاه انقدر خلقت تنگ می شود که می خواهی دیوار پیله ات را بدری و فریاد براوری تا شاید کمی راحت شوی.

با گوش دادن به ضربات منظم تالاپ و تولوپ همسایه به خودت ارامش می دهی و ارام اشک می ریزی انقدر ارام که هیچ کس دردت را حس نمی کند حتی خودت و انقدر به دنیایت چسبیده ای که باور پرواز برایت دشوار است

باور اینکه باید تغییری در دنیایت صورت گیرد بعید به نظر می رسد ولی این بار این تو هستی که از دنیایت دلگیری

چگونه ممکن است!!!

اخر تو همان کسی بودی که هرگز در باره ی از دست دادن این دنیایت فکر هم نمی کردی چون تو را تا سر حد مرگ می ترساند...

اندکی بعد تو به ضربات اهنگین و ارام بخشی که تمام دنیایت را در بر گرفته گوش می دهی تا چشمهایت را به گرمی خواب بسپاری و بدنت را در دنیای دریایت شناور رها کنی،تا باز به ان ارامش قدیمی،برای دقایقی هم که شده دست یابی و در روئیاهایت شناور بمانی...

تو غرق در خوشبختی می شوی و با رضایت تمام و امنیت خاطر خودت را در اغوش برکه ی تنهاییت رها می سازی تا روزگارت به همان زیبایی و راحتی که بود بگذرد.

ادامه دارد


اکنون در جستجوی حقیقتی پنهان بدنبال انکه با تو مهربان است ارام به نجوا برمی خیزی

خودت را در برابر واقعیتی ناگزیر می بینی و برای سفری نه چندان دور و نه چندان بعید خودت را اماده می کنی

چقدر وداع با همسایه ات ازار دهنده است و چقدر دل کندن از دنیایت بی رحمانه و گنگ

تو مانده ای با دنیایی ابهام و نگرانی

تنها چیزی که ارامت می کند اما فقط زمزمه ی پنهانی با انکه او را دوست می پنداریست او که چون ایینه ای در مقابلت قرار دارد و به تو نور و روشنایی و دلگرمی می دهد

او که نامش را بی اراده برزبان اوردی انهم نه یک بار که بارها و بارها...

به خود چرخی می دهی و ارام به انتظار لحظه ی موعود در پیله ی خود به انتظار می نشینی انهم غرق در ناباوری.

لحظه ای که هرگز فراموش نخواهد شد اما...

هیجان و بی تابی ثانیه ای تو را رها نمی کند

دنیای کوچکت را رها می کنی و با چشم بر هم زدنی پیله ات را می دری و با شتاب به دنیایی از هوا و روشنایی سر و صداهای ناموزون می لغزی

دلت می ریزد ولی انگار همانکه دوستت می دارد تو را با جسمی سخت و محکم در اغوشش نگه می دارد...

چقدر اینجا خفه است

گوشهایم تاب شنیدن این همه صدا را ندارند

اه قلبم خیلی تند می زند،دارم خفه می شوم از هجوم این همه هوا به درون ششهایم

خدایا تو که مهربان بودی این چه وضعیتیست؟!زودتر نجاتم بده

ناگاه بغضت با فریادهای بی مهابا می ترکد و ناله ات به اسمان می رود

می گریی و می گریی،ان جسم محکم و گرم تو را تکانی می دهد و درون پیله ای گرم و نرم دوباره می پیچاند و تو دوباره دنیایت را حس می کنی!

هنوز نارامی و بدنبال همسایه ات می گردی ولی انگار فرسنگها ازاو بدوری که هیچ اثری از او نمی بینی...

انگشتت را می مکی و چشمانت را بر هم می گذاری و به دنیای خودت فکر میکنی

غرق در خودت می شوی و دیگر هیچ...

ادامه دارد

 

دنیای چند گانه 1

 

در خود غوطه ور بودن یعنی

هم اغوشی با خود خویشتن درون

و این بدان معنیست که هرگز دلت نمی خواهد از ان بدر ایی چون لذتی در ان موجود هست که در نبود ان شاید دلت بخواهد بمیری و این مسبب گریه ها و اشکها و ناله ها و شیون های توست...

مقدمه را گفتم تا به اصل بپردازم:

در میان پیله ای نرم و لطیف در خود پیچیده و غوطه ور در میان برکه ای مملو از اب یا شاید پلاسما یا شاید چیزی شبیه به اینها در خود فرو رفته ای و به ارامشی که از نوسان ضربات پی در پی همسایه ی همجوارت که هر لحظه اعلام حضور می کند می اندیشی که چگونه او لحظه ای را ارام نمی نشیند تا این ارامش را به تو هدیه دهد.

چشمان پف الودت را می بندی،بدن لخت و عریانت را جمع می کنی،بند بند انگشتان کوچکت را به علامت خواستن یا شاید تسلیم یا شاید اعلام وجود مشت کرده ای و در این دریایی که در ذهنت ساخته ای شناوری.

احساس می کنی تمام دنیا مال توست

تو متعلق به خودت هستی،به همین دنیای دریایی و بی کرانت که تو را بی نیاز کرده است.

تالاپ و تولوپ ِ لالایی همسایه ات تمام دنیای تو را در بر گرفته و تو چقدر از داشتن دنیایی به این بزرگی راضی و خشنودی...

چشمهایت را ببند و دمی که نه ساعتها و ماهها در این ارامش خویشتن خود،بخسبد و به این لالایی دلنواز و ارامش بخش،گوش فرا ده تا نشاید روزی که این دنیایت را از تو بگیرند و تو بمانی و یک دنیا افسوس و اه...

ادامه دارد

قصه های"ستاره"

 

Persianv.com At site

 


ادامه ی پست :

به ارامی در پیله ی خود فرو رفته ای

هر از گاهی به سویی می چرخی

چشمهایت را برای مدت زمان کوتاهی باز می کنی و دوباره بر هم می گذاری و بدن کوچک و نحیفت را به این سو و ان سو کشیده و خمیازه ای از سر رضایت و ارامش می کشی و از این همه سکون و ارامش لذت می بری.

پیله ات هم گرم است و هم نرم،هر چه می خواهی برایت مهیاست حتی همان ضربات ارام بخش و اهنگینی که از خانه ی بغلی بگوش می رسد،لحظه ای متوقف نمی شود تا مبادا اندکی اسایشت را در هم فرو بریزد و نکند بابت برهم خوردن این ضرب اهنگ ملایم که به ان عادت کرده ای بیتاب و دلگیر شوی.

دنیایت را برای خودت می خواهی و به ان خو گرفته ای

حتی لحظه ای اندیشیدن در باره ی از دست دادنش تو را به حد مرگ می ترساند و نمی خواهی انرا هرگز باور کنی،هرگز...

نه این غیر ممکن است که چنین اتفاقی برایت بیافتد.

اصلا مگر می شود این دنیای به این ارامی و مهربانی و بزرگی را از من بگیرند

مگر دیوانه باشند یا شاید قصد جانم را کرده باشند یا نه شاید دشمنی با من داشته باشند که اینگونه مرا از این دنیای زیبایم بیرون بیاندازند!!!

اصلا چی گیرشان می اید که اینگونه با من رفتار کنند!

او چه کسیست که چنین اندیشه ای در باره ی من در سر دارد!

مگر چه بدی در حقشان کرده ام!

خدایا مگر ممکن است؟!

خدایا!!!

این کلمه یعنی چی؟!

خدایا!!!

او دیگر کیست که من بی اراده صدایش کردم؟

او یعنی همین همسایه ی بغلی؟؟!!!

یا نه شاید او همین دریاییست که من در ان شناورم؟

او حتما کسیست که با من مهربان است!

یعنی مرا دوست دارد که به یک باره صدایش کردم!

شاید هم او هیچ کس است و من اشتباهی به چنین نامی صدایش کردم! 

اصلا مگر قرار است بجز من کس دیگری هم در دنیایم باشد؟

این چه حالیست که من دارم و این چه تفکریست که در سرم می چرخد و ازارم می دهد؟!

این فکرها از کجا امده است!!!

خدایا...و باز هم خدایا...

 ادامه دارد

صد دل فدایش

 

دلا باید گذر،زین خفتگی ها

ازاین افسردگی،بیهودگی ها

بگردی روز و شب سویش تو ای یار

فرستی بهر او جام ِ دل ای یار

ز دل هم ساغر و ساقی تو باشی

لبالب جام دل بهرش تو باشی

اگر سوی تو شد چون گل بخندی

اگر رفت از برت،نرگس بخندی

چو بشکست جام دل،پیمانه،ساغر

سبویت پر کنی چون گل بخندی

اگر بنشست کنارت با دو صد ناز

به ناز نرگسش چون گل بخندی

به روزی گر نباشد او کنارت

به اندوه رُخش چون گل بخندی

روی انجا که هست از او نشانی

به این امید گذاری سر به راهی

بسان عاشقان یک دل،نَه صد دل

گذاری زیر پا چون گل بخندی

از"ستاره"