همینطوری
نجوای درونم را انگونه که باید نشنیدم،گویی نهیب می زد که چسان است که اینگونه نشستی!!!
توی ِ زیبا توی ِ تنها توی ِ عاشق تر از لیلا
چنان گشتم اسیر چشم تو مجنون بی فردا...
میان تو در توی گنگ این زندان نامحرم که بی رحمیش اتش می زند امروز و فردا را...
من خوش باور تنها
توی ِ ناباور تک تاز میدان ها...
میان این قفس هر دو اسیری یکه و تنها...
ولی باید رهایی یافت از این زندان بی فردا
من ان لیلای بی پروای عاشق پاره کردم هر چه زنجیریست از بنیان.و تو!!! اری و تو!!! اکنون سرشت سرد و خاموشت بسان شعله ای سوزان بسوزاند تمام عشق مجنونیت به این لیلا و لیلاها!!!
از"ستاره"
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 11:31 توسط ستاره فیروزه
|