امروز من

امروز دلم گرفته با اینکه عید همین نزدیکی ها پرسه می زند انهم عید مسلمانها!!!

امروز گویی باران بر کویر می کوبید دانه هایش را تا شاید این بیابان تفدیده را زنده کند اما ای دریغ از بیابان که سالهاست بر کویرییش می بالد چرا که گرمای وجودش هر جنبنده ای را به تپش وا میدارد،پس زنده تر از هر زنده ای در بسترش ارام می ماند بی هیچ التماسی بهر قطره ای اب.

امروز ستاره ها هم بمانند قرص اول ماه حوصله ی درخشیدن ندارند تا انجا که ملتمسانه از ماه می خواهند دیرتر از هر شبش طلوع کند.

امروز تو حوصله ی مرا نداری و من هم حوصله ی هیچ کس و اینگونه که می شود دنیای من به اخر می رسد حتی اگر قرار است مسلمانها جشن بگیرند و پای کوبی کنند بخاطر پاک شدنشان!!!

امروز  روز اعتراف من است به اهل زمین که های مردم بد گمان و خوش خیال و ظاهر بین،امروز تنها مال من است چرا که فارق از هر خیال و  حسرت و اهی با کودک درونم تنهای تنها نشسته ام و گذر زمان را با مداد رنگی هایم نقاشی می کنم  و رنگها را در هم می امیزم  تا اوج اسمان و بلندای کوه و پرواز پرستو و موج دریا و مهتاب شبانه و  ان مرد تنهای جا مانده از بلم در کناره ساحل ،دم دمای غروب...و اخر کار به خدا که می رسم رنگها را در هم می امیزم و تمام که می شود درخشش سفیدییش تمام نقاشی هایم را در بر می گیرد.من نیز ساکت و مبهوت نگاهش می کنم...تا به خود می ایم غرق در سپیدی شده ام و سبک بال تا اوج پرواز و تا بلندای امواج و تا شباهنگام مهتاب و تا درخشش خورشید و تا غروب دلگیر ان تنهای ساحل می روم ...

عیدت را به خودت حواله می دهم تا پاک بودنت را به سرور بنشینی تا خوشحال باشی با اندیشه هایت.من نیز با همان کودک درونم مدادهایم را بر می دارم و بر کاغذ افکارم نقش هایم را می نگارم  تا شاید دوباره به سپیدی برسم...

امروز روز من است ای اهل زمین...

از"ستاره"

پی نوشت:با عرض پوزش باز هم از دنیای نت برای مدت کوتاهی دور می شوم ولی کامنتهای دوستان را در اولین فرصت بی پاسخ نخواهم گذاشت شاید بزودی

همینطوری



نجوای درونم را انگونه که باید نشنیدم،گویی نهیب می زد که چسان است که اینگونه نشستی!!!

توی ِ زیبا توی ِ تنها توی ِ عاشق تر از لیلا

چنان گشتم اسیر چشم تو مجنون بی فردا...

میان تو در توی گنگ این زندان نامحرم که بی رحمیش اتش می زند امروز و فردا را...

من خوش باور تنها

توی ِ ناباور تک تاز میدان ها...

میان این قفس هر دو اسیری یکه و تنها...

ولی باید رهایی یافت از این زندان بی فردا

من ان لیلای بی پروای عاشق پاره کردم هر چه زنجیریست از بنیان.و تو!!! اری و تو!!! اکنون سرشت سرد و خاموشت بسان شعله ای سوزان بسوزاند تمام عشق مجنونیت به این لیلا و لیلاها!!!

از"ستاره"

سلام

 

در این روزها جز التماس دعا چیزی ندارم بگم...

بزودی پستی خواهم گذاشت البته اگر حس نوشتن برگرده

از دوستان خوبم که لطف کرده بودند و در این مدت کامنت می گذاشتند واقعا سپاسگذارم و به دیدنشون خواهم رفت...