دنیای چند گانه 1

 

ادامه پست قبل:

تو در پیله ات بزرگ و بزرگتر می شوی و دنیایت کوچک و کوچکتر

هر بار که می خواهی درون پیله ات به سویی بچرخی باید کلی به خودت زحمت دهی تا جای استراحتت بمانند قبل راحت باشد

هر بار که اراده می کنی به بدنت کش و قوسی دهی به زحمت می افتی.

می اندیشی اینگونه که نمی شود!

از این همه تنگی جا احساس دلتنگی به تو دست می دهد و با مک زدنت انگشت شصتت به خودت ارامش می دهی

گاه انقدر خلقت تنگ می شود که می خواهی دیوار پیله ات را بدری و فریاد براوری تا شاید کمی راحت شوی.

با گوش دادن به ضربات منظم تالاپ و تولوپ همسایه به خودت ارامش می دهی و ارام اشک می ریزی انقدر ارام که هیچ کس دردت را حس نمی کند حتی خودت و انقدر به دنیایت چسبیده ای که باور پرواز برایت دشوار است

باور اینکه باید تغییری در دنیایت صورت گیرد بعید به نظر می رسد ولی این بار این تو هستی که از دنیایت دلگیری

چگونه ممکن است!!!

اخر تو همان کسی بودی که هرگز در باره ی از دست دادن این دنیایت فکر هم نمی کردی چون تو را تا سر حد مرگ می ترساند...

اندکی بعد تو به ضربات اهنگین و ارام بخشی که تمام دنیایت را در بر گرفته گوش می دهی تا چشمهایت را به گرمی خواب بسپاری و بدنت را در دنیای دریایت شناور رها کنی،تا باز به ان ارامش قدیمی،برای دقایقی هم که شده دست یابی و در روئیاهایت شناور بمانی...

تو غرق در خوشبختی می شوی و با رضایت تمام و امنیت خاطر خودت را در اغوش برکه ی تنهاییت رها می سازی تا روزگارت به همان زیبایی و راحتی که بود بگذرد.

ادامه دارد


اکنون در جستجوی حقیقتی پنهان بدنبال انکه با تو مهربان است ارام به نجوا برمی خیزی

خودت را در برابر واقعیتی ناگزیر می بینی و برای سفری نه چندان دور و نه چندان بعید خودت را اماده می کنی

چقدر وداع با همسایه ات ازار دهنده است و چقدر دل کندن از دنیایت بی رحمانه و گنگ

تو مانده ای با دنیایی ابهام و نگرانی

تنها چیزی که ارامت می کند اما فقط زمزمه ی پنهانی با انکه او را دوست می پنداریست او که چون ایینه ای در مقابلت قرار دارد و به تو نور و روشنایی و دلگرمی می دهد

او که نامش را بی اراده برزبان اوردی انهم نه یک بار که بارها و بارها...

به خود چرخی می دهی و ارام به انتظار لحظه ی موعود در پیله ی خود به انتظار می نشینی انهم غرق در ناباوری.

لحظه ای که هرگز فراموش نخواهد شد اما...

هیجان و بی تابی ثانیه ای تو را رها نمی کند

دنیای کوچکت را رها می کنی و با چشم بر هم زدنی پیله ات را می دری و با شتاب به دنیایی از هوا و روشنایی سر و صداهای ناموزون می لغزی

دلت می ریزد ولی انگار همانکه دوستت می دارد تو را با جسمی سخت و محکم در اغوشش نگه می دارد...

چقدر اینجا خفه است

گوشهایم تاب شنیدن این همه صدا را ندارند

اه قلبم خیلی تند می زند،دارم خفه می شوم از هجوم این همه هوا به درون ششهایم

خدایا تو که مهربان بودی این چه وضعیتیست؟!زودتر نجاتم بده

ناگاه بغضت با فریادهای بی مهابا می ترکد و ناله ات به اسمان می رود

می گریی و می گریی،ان جسم محکم و گرم تو را تکانی می دهد و درون پیله ای گرم و نرم دوباره می پیچاند و تو دوباره دنیایت را حس می کنی!

هنوز نارامی و بدنبال همسایه ات می گردی ولی انگار فرسنگها ازاو بدوری که هیچ اثری از او نمی بینی...

انگشتت را می مکی و چشمانت را بر هم می گذاری و به دنیای خودت فکر میکنی

غرق در خودت می شوی و دیگر هیچ...

ادامه دارد

 

دنیای چند گانه 1

 

در خود غوطه ور بودن یعنی

هم اغوشی با خود خویشتن درون

و این بدان معنیست که هرگز دلت نمی خواهد از ان بدر ایی چون لذتی در ان موجود هست که در نبود ان شاید دلت بخواهد بمیری و این مسبب گریه ها و اشکها و ناله ها و شیون های توست...

مقدمه را گفتم تا به اصل بپردازم:

در میان پیله ای نرم و لطیف در خود پیچیده و غوطه ور در میان برکه ای مملو از اب یا شاید پلاسما یا شاید چیزی شبیه به اینها در خود فرو رفته ای و به ارامشی که از نوسان ضربات پی در پی همسایه ی همجوارت که هر لحظه اعلام حضور می کند می اندیشی که چگونه او لحظه ای را ارام نمی نشیند تا این ارامش را به تو هدیه دهد.

چشمان پف الودت را می بندی،بدن لخت و عریانت را جمع می کنی،بند بند انگشتان کوچکت را به علامت خواستن یا شاید تسلیم یا شاید اعلام وجود مشت کرده ای و در این دریایی که در ذهنت ساخته ای شناوری.

احساس می کنی تمام دنیا مال توست

تو متعلق به خودت هستی،به همین دنیای دریایی و بی کرانت که تو را بی نیاز کرده است.

تالاپ و تولوپ ِ لالایی همسایه ات تمام دنیای تو را در بر گرفته و تو چقدر از داشتن دنیایی به این بزرگی راضی و خشنودی...

چشمهایت را ببند و دمی که نه ساعتها و ماهها در این ارامش خویشتن خود،بخسبد و به این لالایی دلنواز و ارامش بخش،گوش فرا ده تا نشاید روزی که این دنیایت را از تو بگیرند و تو بمانی و یک دنیا افسوس و اه...

ادامه دارد

قصه های"ستاره"

 

Persianv.com At site

 


ادامه ی پست :

به ارامی در پیله ی خود فرو رفته ای

هر از گاهی به سویی می چرخی

چشمهایت را برای مدت زمان کوتاهی باز می کنی و دوباره بر هم می گذاری و بدن کوچک و نحیفت را به این سو و ان سو کشیده و خمیازه ای از سر رضایت و ارامش می کشی و از این همه سکون و ارامش لذت می بری.

پیله ات هم گرم است و هم نرم،هر چه می خواهی برایت مهیاست حتی همان ضربات ارام بخش و اهنگینی که از خانه ی بغلی بگوش می رسد،لحظه ای متوقف نمی شود تا مبادا اندکی اسایشت را در هم فرو بریزد و نکند بابت برهم خوردن این ضرب اهنگ ملایم که به ان عادت کرده ای بیتاب و دلگیر شوی.

دنیایت را برای خودت می خواهی و به ان خو گرفته ای

حتی لحظه ای اندیشیدن در باره ی از دست دادنش تو را به حد مرگ می ترساند و نمی خواهی انرا هرگز باور کنی،هرگز...

نه این غیر ممکن است که چنین اتفاقی برایت بیافتد.

اصلا مگر می شود این دنیای به این ارامی و مهربانی و بزرگی را از من بگیرند

مگر دیوانه باشند یا شاید قصد جانم را کرده باشند یا نه شاید دشمنی با من داشته باشند که اینگونه مرا از این دنیای زیبایم بیرون بیاندازند!!!

اصلا چی گیرشان می اید که اینگونه با من رفتار کنند!

او چه کسیست که چنین اندیشه ای در باره ی من در سر دارد!

مگر چه بدی در حقشان کرده ام!

خدایا مگر ممکن است؟!

خدایا!!!

این کلمه یعنی چی؟!

خدایا!!!

او دیگر کیست که من بی اراده صدایش کردم؟

او یعنی همین همسایه ی بغلی؟؟!!!

یا نه شاید او همین دریاییست که من در ان شناورم؟

او حتما کسیست که با من مهربان است!

یعنی مرا دوست دارد که به یک باره صدایش کردم!

شاید هم او هیچ کس است و من اشتباهی به چنین نامی صدایش کردم! 

اصلا مگر قرار است بجز من کس دیگری هم در دنیایم باشد؟

این چه حالیست که من دارم و این چه تفکریست که در سرم می چرخد و ازارم می دهد؟!

این فکرها از کجا امده است!!!

خدایا...و باز هم خدایا...

 ادامه دارد

صد دل فدایش

 

دلا باید گذر،زین خفتگی ها

ازاین افسردگی،بیهودگی ها

بگردی روز و شب سویش تو ای یار

فرستی بهر او جام ِ دل ای یار

ز دل هم ساغر و ساقی تو باشی

لبالب جام دل بهرش تو باشی

اگر سوی تو شد چون گل بخندی

اگر رفت از برت،نرگس بخندی

چو بشکست جام دل،پیمانه،ساغر

سبویت پر کنی چون گل بخندی

اگر بنشست کنارت با دو صد ناز

به ناز نرگسش چون گل بخندی

به روزی گر نباشد او کنارت

به اندوه رُخش چون گل بخندی

روی انجا که هست از او نشانی

به این امید گذاری سر به راهی

بسان عاشقان یک دل،نَه صد دل

گذاری زیر پا چون گل بخندی

از"ستاره"