تا دوردی بزودی...
دلم!
دلم گوشه ی دنجی می خواهد فارق از هر هیاهو که چشم اندازش برکه ای باشد،پوشیده از نیلوفرهای آبی و نی های کوتاه و بلند
در آنسوی برکه دشت و جنگلی انبوه و سبز به همان سبزی که در نگاه توست،بکر بکر،با تابش نرم و ملایمی که گاه از لابلای درختانش بر چشمانمان بتابد
دلم!
دلم گوشه ی دنجی می خواهد که هوایش در عمق ریه هایم ریشه بدواند و از تازگی و طراوتش روحم زنده شود،از او جان بگیرد و از پاکیش،آنقدر پاک شود که گویی هرگز هوای متعفن و بیمار زمان او را نیالوده است!
گوشه ی دنجی که تابشش از جنس نور باشد و هوایش از جنس سلام،نوایش هم آوایی از آنسوی افق از بوسه گاه شفق تا گاه فلق که در هم می آمیزد عاشق و معشوق و در این آمیزش رقاصه ها از دور و نزدیک در انزوای آسمان و در زیر فانوس ماهتاب،چشمک زنان آذین بخش محفلمان باشند
دلم!
دلم گوشه ی دنجی می خواهد پر از آواز،آوایی برخاسته از اعماق دل،دل من و دل تو،تا بنوازی روحم را با انگشتان ظریفی که بر تار احساست می نشیند و آوای دلانگیزش نوایی می شود بر گوش جانم
گوشه ی دنجی که تو برایم می سازی و من برای تو،نه برای دل خود که برای دل تنها و دل تنگ و دل پاک و صبوری که پر از سادگی و زیباییست چون دل تو
دل من می خواهد گوشه ی دنج دلت...
از"ستاره"
احتمالا تا پایان خرداد نتوانم پست جدیدی بگذارم اما سلامهایتان بی پاسخ نخواهد ماند که حتما در لابلای زمان بتوانم درودهایم را نثارتان کنم![]()