اری اینچنین است زندگی
وقتی که آمدی از هیچ خبرت نبود
از مجنونی و شیدایی
از دل و دلدادگی
از عشق و تنهایی
از بودن هایی که به نبودن ختم می شود و از نبودنهایی که شاید بودن را معنا کند
وقتی که تو آمدی دشت هم بی خبر از ترنم باران بود و سینه مالامال از تمنای قطره ای باران تا شاید بر تارک تب زده ی وجود آبی بیافشاند و زردی رخسار را سبز نماید
تو بی خبر از خود بودی و بی خبر از هر چه بود و نبود
بی خبر از التهاب دلهای بی من و تو
فریادهای بی صدا و خاموش در سکوت شب زدگانی که بمانند جغدان در کمینند تا بال پروانه را از او بگیرند و شب پره ها را به جرم همزیستی با خود به بند کشند
آن هنگام که تو آمدی از هیچ خبرت نبود که فقط در خودت غرق بودی و این غرق بودن را بهاییست گران که باید می پرداختی
تا هم آواز شوی
تا هم پرواز شوی و همسفر
همسفر با ماه و همپای باد و هم آواز با آوای بودن های متروکه و خاموش
بی صداتر از سکوت و فرتوت تر از فرداهای پیر و خسته
باید برکه ای بود ساکت و بی تپش
آنقدر صبور و آنقدر آرام که هیچ توجهی را تاب و تحمل تکاپویت را نبود...
وقتی تو آمدی خبرت نبود که از خود بدر شدن بایدت،تا راه را بتوان همپای زمان گذر نمود
که شاید هم بتوان با این بی خودی به خود رسید اما به بهایی سنگین
که بهای آن به رنگ سپید،سرخ،سبز یا شاید ارغوانیست و در ان هر کسی را راه ندهند و تو...
و تو وقتی امدی خبرت نبود که اینچنین است همپای زندگی شدن و بودنی که بناچار به نبودن ختم خواهد شد.
نبودنی شاید بی سرانجام یا شاید هم خالص به قدر خلوص نور
از"ستاره"